آن شب که ماه خندید

رویداد مهم

نخستین سالانه طراحی کتاب ایران

Search

آخرین دیدگاه ها

آن شب که ماه خندید

آن شب که ماه خندید

ناشر: ناهید برادران اسکندانی

تعداد صفحات: 124

تاریخ نشر: 1392

زبان کتاب: فارسی

روزنامه‌ی عصر

 

حتی هوای گرم تابستان هم خانم آلما را وادار نمی‌کرد تا پنجره‌ها را باز کند.

فرید روزنامه‌های صبح را برداشت و زد زیر بغل و پله‌های آپارتمان روبروی دکه‌ی روزنامه‌فروشی را دو تا یکی و تند‌تند بالا رفت. جلوی در آپارتمان که رسید، زنگ نزده، در باز شد. خانم آلما هر روز سر ساعت ده و سی دقیقه منتظر روزنامه‌هایش بود. زنی میانسال با قدبلند و هیکلی موزون میان در ظاهر شد. فرید روزنامه‌ها را به او داد و پولش را گرفت. آلما منتظر رفتن فرید شد ،اما فرید این پا و آن پا می‌کرد.

ـ خانم آلما! می‌خوایید روزنامه‌ی عصر رو هم براتون بیارم؟

ـ نه پسرم! ممنون. قبلاً هم گفته بودی. همین روزنامه‌ها برام کافی هستن.

و بعد از مکث کوتاهی گفت: «‌خب، خداحافظ ». و در را بست و از چشمی در فرید را زیر نظر گرفت. فرید چند ثانیه صبر کرد. و بعد آرام‌آرام از پله‌ها پایین رفت. دختر جوانی پایین پله‌ها از کنارش گذشت و سلام کرد. فرید هم بی‌اعتنا به او جواب سلامش را داد و وارد خیابان شد.

پشت دکه‌ی روزنامه‌فروشی که رسید، برگشت و به پنجره‌ی همیشه بسته‌ی آپارتمان طبقه‌ی چهارم چشم دوخت. آلما، این زن میانسال که هنوز رگه‌های جوانی و زیبایی را با خود داشت، بدجور ذهنش را مشغول کرده بود.

دیدن هر روزه‌ی این زن کم‌حرف و تنها، در آستانه‌ی در یک خانه‌ی تاریک و خلوت، برایش عادت شیرینی شده بود. یک سالی می‌شد که فرید هر روز صبح دو روزنامه برای او می‌برد‌. صاحب کارش آقای برنجی می‌گفت: «مراقب باش روزنامه‌های آلما یادت نره».

ـ اون کیه؟ چرا تنها زندگی می‌کنه؟

ـ من نمی‌دونم اما شنیدم از وقتی شوهرش ترکش کرده و رفته، خودشو توی خونه حبس کرده. جایی نمی‌ره و با هیچ کسی هم نمی‌جوشه، یه دختر جوون هر روز می‌یاد و کاراشو راست و ریست می‌کنه… دیدیش که؟

ـ آره. هر روز.

آقای برنجی ادامه داد: «شوهرش آدم مهمی بوده. عجب عشقی!».

فرید توی فکر بود. گرمای وسط روز کلافه‌اش می‌کرد. پیرمردی به دکه نزدیک شد و گفت : «یه روزنامه‌ی…» و همین جمله فرید را از فکر آلما بیرون کشید.

او هر روز منتظر روز بعد بود تا برای آلما روزنامه ببرد. اوایل آلما حتی در را هم باز نمی‌کرد و می‌گفت: «بذارشون پشت در» اما کم‌کم آلما هم به حضور فرید عادت کرد.

آقای برنجی تنه‌ای به فرید زد: «هی! حواست کجاست؟ خانم با تو کار دارن».

فرید به خودش آمد. همان دختر جوان خانه‌ی آلما بود : «خانم آلما گفتند ممنون می‌شم اگه روزنامه‌ی عصر رو هم برام بیارین». فرید تعجب کرد و در حالی که با دستمال عرق صورت و پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، گفت: «چی؟ روزنامه‌ی عصر؟».

دختر سرش را به علامت تایید تکان داد و خودش را کمی نزدیک‌تر کشید و گفت: «اینم مال شماست !» و دسته‌گل سرخی را به طرف فرید گرفت. فرید گل را بویید و باانگشت گلبرگ‌هایش را لمس کرد و گفت: «عجب سلیقه‌ای! از طرف کیه؟» دختر خنده‌ی نمکینی کرد و صورت گل‌انداخته‌اش را دستی کشید و گفت: «نامه رو بخونید و متوجه می‌شید!» و راه افتاد و تندتند از آن‌جا دور شد. یک نامه‌ی کوچک چسبیده بود زیر دسته‌گلی که با روزنامه تزئین شده بود. خواست نامه را باز کند اما دو پسر جوان نزدیکش شدند: «سیگار داری؟». فرید نامه را توی جیبش گذاشت و با خودش گفت: «باید سر فرصت بخونمش». مطمئن شده بود که نامه و دسته‌گل از طرف خانم آلماست چرا که روزنامه‌ی تزئین‌شده را خودش صبح برده بود.

ساعت پنج و نیم روزنامه‌ی عصر را برداشت و به طرف آپارتمان راه افتاد. چند ماهی می‌شد که این پله‌ها را تندتند بالا می‌رفت و یواش‌یواش پایین می‌آمد. کنار آلما بودن، حتی شده برای چند ثانیه، به او احساس آرامش می‌داد. یک بار بهانه‌ای گیر آورده و گفته بود: «خانم آلما این همه روزنامه رو می‌خونید؟».

خانم آلما خندیده و گفته بود: «آره، سطر به سطر!».

«چرا؟ دنبال خبر خاصی هستین؟»

آلما ساکت شده و بعد خیلی جدی گفته بود: «آره عزیزم، منتظر خبر مرگ یه نفر هستم».

عزیزم،او به فرید گفته بود «عزیزم». لذت شنیدن این کلمه را یک هفته‌ای با خودش داشت.

جلوی در آپارتمان رسید. این بار هم در باز بود. اما خبری از آلما  نبود: «خانم آلما !…خانم آلما !…»

صدای زن را از داخل خانه شنید: «بیا تو».

فرید برای اولین بار چند قدمی داخل آپارتمان شد. همه جا پر از روزنامه بود. توی تمام قفسه‌ها و روی تمام میزها، حتی روی زمین و کنار دیوار مرتب دسته‌بندی شده بودند. خانم آلما که پشت میز کارش کتاب می‌خواند، عینکش را درآورد و آهسته کنار گذاشت و نزدیک فرید شد. فرید می‌توانست صدای   ضربان قلب خودش را بشنود. حدود پنجاه ساله نشان می‌داد. پیراهن سفید گلداری تمام اندام زیبایش را به رخ فرید می‌کشید.

آلما روزنامه را گرفت و انداخت روی میز. چشم‌های روشن و همیشه غمناکش را به فرید دوخت. احساس مادری را داشت که به پسرش نزدیک شده است و می‌خواهد پسر صادقانه با او از احساسش بگوید: «دسته‌گل رو گرفتی؟» فرید سرش را پایین انداخت: «ممنون…خیلی قشنگ بودن». خانم آلما خیلی نرم و مهربان ادامه داد: «نامه رو خوندی؟» اما  فرید فراموش کرده بود نامه را بخواند. دستش را برد توی جیبش. نامه‌ی سربسته هنوز آن‌جا بود. سایه‌روشن اتاق با پرده‌های همیشه بسته‌اش به او کمک کرد تا سرخی صورتش را از خانم آلما پنهان نگه دارد.

اما او نمی‌توانست بگوید که نامه‌ات را هنوز نخوانده‌ام. این ارتباط شکننده و ضعیف باید حفظ می‌شد. یک سال برای این لحظه زحمت کشیده بود. او آرام‌آرام عاشق این زن شده بود. اول عاشق صدایش شد. یک صدای آرام و روان مثل رودخانه. حتی بعضی وقت‌ها وسط ظهر یواشکی تا پشت در آپارتمان می‌آمد به امید این‌که صدایش را وقتی با تلفن صحبت می‌کند بشنود. یک بار هم آوازش را شنیده بود، یک آواز غمگین ترکی.

سرش را بلند کرد و گفت: «بله خوندم». قطرات عرق از پیشانی‌اش راه افتاده بودند و تا پشت گوش‌هایش می‌رفتند. گرمای هوا داشت خفه‌اش می‌کرد. آلما دستش را گذاشت روی شانه‌ی فرید. دست‌های نرم آلما آرامش کرد. آلما گفت: «خوب نظرت چیه؟».

فرید نمی‌دانست چه بگوید. حتماً توی نامه از احساسات مبهمی که بین‌شان ایجاد شده بود صحبت کرده بود. حرف دیگری نباید مطرح شده باشد. این آغاز یک عشق ممنوع بود و می‌توانست به صورت یک راز شیرین بین او و این زن زیبای ترک بماند. تمام قدرت مردانگی‌اش را توی صدایش جمع کرد و گفت: «خب خانم آلما…چه طور بگم…من هم عاشق شما هستم. از همان روز اول که براتون روزنامه آوردم و صداتون رو شنیدم. راستش رو بخواهید… این پیشنهاد روزنامه‌ی عصر هم بهانه‌ای بود تا بتونم روزی دو بار ببینم‌تون».

آلما لرزید و خودش را عقب کشید. مدت‌ها بود که خودش را برای یک عشق تازه زیادی پیر می‌دید. دیگر فکر این یکی را نمی‌کرد. عشق یک پسر بیست و چند ساله‌ی روزنامه‌فروش. می‌خواست حرفی بزند ولی پشیمان شدوپشتش رابرگرداند. صورتش را بین دست‌ها مخفی کرد و شانه‌هایش لرزیدند و بعد تکه‌تکه و بیچاره گفت: «یک عشق ممنوع، یک عشق بی‌حاصل». و با تانی ادامه داد: «برو بیرون… خداحافظ!».

فرید این انتظار را نداشت. نمی‌توانست حرکت کند اما پا‌هایش را مجبور کرد و بیرون رفت و در را بست. با دست عرق‌کرده‌اش نامه‌ی خیس را بیرون آورد و همان جا پشت در خواند. نمی‌توانست آن‌چه را که می‌خواند باور کند. دخترک کارگر خانه‌ی آلما عاشقش شده بود و آلما این عشق را توی نامه برای او توضیح می‌داد.

به در چوبی نگاهی کرد. می‌دانست که این دفعه خانم آلما از پشت در نگاهش نمی‌کند. نامه را روی پادری گذاشت و از پله‌ها پایین رفت. دیگر همه چیز تمام شده بود و جرات نزدیک شدن به آلما را نداشت.

هوای خنک عصر با غروب خورشید کمی حالش را بهتر کرد اما هنوز نتوانسته بود از فکر آلما بیرون بیاید. همین که به دکه رسید، اولین کارش این بود که دریچه‌ی پشت دکه را ببندد تا دیگر نتواند پنجره‌ی خانه‌ی آلما را دید بزند.

چند روز گذشت. دخترک دیگر پیدایش نشد. آلما گفته بود :«بعداً بهت زنگ می‌زنم. الان باید کمی تنها باشم».‌ همان تماس‌های کوچکش را هم با دنیای بیرون قطع کرد. زن بیچاره، زن بیچاره، فرید نمی‌توانست خودش را ببخشد. او آلما را با آن اشتباه احمقانه‌اش شکسته بود.

آقای برنجی فنجان چای را گذاشت روی پیشخوان و گفت: «نمی‌خوای روزنامه‌هاشو ببری؟»

«نه، گفته که دیگه روزنامه نمی‌خواد».

آقای برنجی لبخندی زد و گفت: «می‌فهمم!».

فرید بی‌تفاوت مجله‌ی مقابلش را ورق زد: «می‌خوام از این‌جا برم».

«چرا؟»

«راهم دوره». دروغ می‌گفت. فکر آلما او را‌‌ رها نمی‌کرد. به سختی داشت با خودش و احساسش می‌جنگید.

آقای برنجی آهی کشید. نگاهی به آن طرف خیابان کرد و بعد رفت داخل دکه و دستش را روی شانه‌ی فرید گذاشت و گفت: «روزنامه‌ی عصرو براش ببر». فرید با تعجب به صورت آقای برنجی خیره شد، بعد دریچه‌ی پشت دکه را باز کرد. پنجره‌ی خانه‌ی آلما باز شده بود و پرده‌ی توری سفید، همراه باد بین آسمان و زمین می‌رقصید و سایه‌ی آلما پشت پنجره، کنار گلدان گل سرخ، منتظر ایستاده بود.

 

پایان داستان اول ….

مرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۳۸ ادمین

دیدگاه ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *